انجا که عشق نمیابی , عشق ارزانی کن , عشق خواهی یافت
خدايا ! تو براي بندگانت دوست تر از هر انساني ديگر هستي ! پس تو را دوست مي نامم كه نامي عظيم است ! اي دوست ! ما از روشني خبر نداشتيم ! نمي داستيم قسمت خوشايند حيات كجاست !؟ تا كه ناگهان ، فرياد زدند ، كه آمد ! شادي در دل ما فوران كرد ! مهرباني فراوان شد ! نداي مبارك ، مبارك ، سحر گاه را انباشته بود ! در تمامي رگ هاي حيات ، تبسم عشق بود و محبت ! خدايا ! اي دوست ، با ما بودي و شوري بزرگ در زندگي ما تجلي كرد ! انگاشتيم شرط كامل كتاب و جود نوشته شده ! همان مقدمه ي پر معني دوست ! پروردگارا ! آواز پرستو ها از سرزمين پيامبران تو به ما رسيد ! و نخستين دسته ي كبوتران به زادگاهشان كه سرزمين نورو روشني بود ، آمدند ! اي دوست ! پروانه ها شوق ديدار تو را داشته اند ! شمع هستي روشن بود ! و اين انسان ها ! اين پروانه هاي عاشق در سپيده هاي بيگانگي برخاسته بودند ! و وقتي به مرز دوستي تو رسيدند ! ديگر تنها آنچه بود تلالوء نور عشق تو بود !! صداکن مرا... می کنند. صدا کن مرا.... و آن وقت... حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد. حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت . قناری نخ زرد آواز خود را به پایه چه احساس آسایشی بست. چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد. چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید. ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. این شعر شاهکار عواطف سر کش آدمی است، من این شعر روکه با تارو پود وجودم آمیخته ، معطر با کیمیای عشق واقعی که هستی آدم را می سوزاند واز نو صاحب زندگی می کند و رویاهایی مالامال از عشق و حقیقت که همانند ققنوسی شکوهمند در کرانه ی آسمان ، بال گسترانده و روح بی قرار من را به عطشی سیراب ناپذیر دچار کرده، و در پایان مزین با کلبه ای از جنس نور ، پایه ای از اعتماد ، ستونی از عشق ، سقفی از معصومیت و با آراستنی از گل خون رنگ دل ما ، شقایق . به رها جونم و دو جز لاینفک زندگی ام که حس بودنشان به من شوق زیستن می دهد تقدیم می کنم !! مرا از زیاده گویی عفو کنید ، تقصیر به گردن این قلم ماجراجوی من است که تا صفحه ی سفید می بیند بر اسب رویاها سوار و بر پهنای آن می تازد . ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی ای کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبز امید بر دمیدن بودی گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست اول یه معذرت خواهی گنده واسه این همه نبودنم دوم نظرتون راجع به سوکس چیه ؟؟؟؟؟؟ نامت چه بود ؟ آدم فرزندِ ؟ مرا نه مادري نه پدري ، بنويس اولين يتيم خلقت محل تولد ؟ بهشت پاك اينك محل سكونت ؟ زمين خاك قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه ي خدا اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاي خانواده ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ،هابيل زير خاك روز تولد ؟ روز جمعه ، به گمانم روز عشق رنگت ؟ اينك فقط سياه، زشرم چنان گناه چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواست نه آنچنان وزين كه نشينم زروي خاك جنست ؟ نيمي مرا از خاك ، نيمي دگر خدا شغلت ؟ در كارت كشت اميد شاكي تو ؟ خدا نام وكيل ؟ آْن هم خدا جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه تنها همين ؟ همين حكمت ؟ تبعيد در زمين همدست در گناه ؟ حواي آشنا ترسيده اي ؟ كمي ز چه ؟ كه شوم اسير خاك آيا كسي به ملاقاتت آمده ؟ بلي دلت تنگ شده ؟ زياد براي كه ؟ تنها خدا آورده اي سند ؟ بلي چه ؟ دو قطره اشك داري تو ضامني ؟ بلي چه كسي ؟ تنها كسم خدا در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا .... ازعشق سخن بایدگفت ; همیشه ازعشق سخن بایدگفت. «عشق»درلحظه پدیدمی آید،«دوست داشتن»،درامتداد زمان. این ، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق ، معیارهارا درهم می ریزد،دوست داشتن برپایه ی معیارها بنا میشود. عشق ناگهان وناخواسته شعله میکشد ،دوست داشتن ، ازشناختن وخواستن سرچشمه میگیرد. عشق ، قانون نمیشناسد ، دوستداشتن ، اوج احترام به مجموعه ای ازقوانین عاطفیست. عشق فوران میکند چون آتشفشان ، وشره میکند چون آبشاری عظیم ،دوست داشتن ، جاری می شود چون رودخانه ای بربستری باشیب نرم . عشق ، ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ، ساختنی عظیم. عشق ، دق الباب نمیکند ،مودب نیست ،حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، حسابگر نیست ، سربه زیرنیست ، مطیع نیست ... عشق،دیوار را باور نمی کند ، کوه راباور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان بازکرده راباور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند... عشق ، دروحله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، له می کند و می گذرد . دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد ، و چون خاطرهای حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد. عشق ، سحراست ، دوست داشتن ، باطل السحر . عشق و دوست داشتن ، ازپی هم می آیند ، اماهرگزدر یک خانه منزل نمی کنند. عشق ، انقلاب است ، دوست داشتن ، اصلاح میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید ، و ازعشق ، به دوست داشتن. امابه هرحال،حرکت ازخودبه خود نیست ، ازنوعی به نوعیست، ازخمیره ای به خمیره ای... وفاصله ایست ابدی ، میان عشق و دوست داشتن. که برای پیمودن این فاصله ،یا باید پرید، یا باید فروچکید! پست قبلی را برای دوستانی گذاشتم که احیانا من رو فراموش کردن !!!! به جز خیلی دوستون دارم !!!! هر رفتني يه اومدني داره ! يه روز با يه دل كه توش پر از ستاره بود اومدم گفتم اگه به هركي يه ستاره از ستاره هاي آسمونم و بدم كارشون درست ميشه ، روزنه اميدشون باز ميشه ! اومدم با كلي انرژي و آرزو ! دوستايي پيدا كردم ، دلشون اندازه يه دريا بود ! ستاره ها شون از ستاره هاي دل منم بيشتر بود ! دلم پر شد از ستاره هاي رنگ و وارنگ ! چرا طلسم هركي ميره با خداحافظيش اشك و آه به جاي ميذاره ! چرا ما بايد هركي ازمون كم ميشه روي رد پاهاش نگاه حسرت بارمون رو بندازيم ! چرا آواز آه براي بدرقه اش سر ميديم ! چرا نمي گيم يكي بود كه يه مدت باهاش خوش بوديم ، حالا خوشحال باشيم كه تو گذشتمون يه مشك خوش بويي عطر افشاني مي كنه ! تك تك شما ها با تمام سلول هاي وجودم آميخته شديد ! اين بلاگ مثل بركي از دفتر زندگي من بود ! برگي كه تو روز هاي خوب و بد تو خوشي و نا خوشي مرهم دل من بود ! حالا و قتش كه اين برگ از زندگي من ورق بخوره ! از همتون ممنونم كه من و مثل خواهر خودتون دونستيد و بار ها بارها حرف من و شنيديد و سنگ صبور قلب من شديد و من و قابل دونستيد كه حرفاتون و بشنوم ! تا 2 هفته ديگه اين بلاگ باز مي مونه با آخرين پستم بعدش به طور كلي از اين دنيا ي مجازي حذف ميشه مثل چيزي كه اصلا نبوده حتي اثري ازش نمي مونه ! من از اين بلاگ و دنيا نبريدم و مثل همه وقتي ازش متنفر مي شن مي ذارن ميرن نيستم من دارم با دل خوش و كلي ستاره اين بلاگ و ترك مي كنم اما آدرس تك تك بلاگاتون و دارم اگه دوباره خواستم تويه دنياي مجازي زندگي كنم و خيالم و نگاهم و به مانيتورم بدوزم حتما بهتون خبر مي دم ! راستي يادتون نره دوستون دارم !!

صدای تو خوب است...
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
درابعاد این عصرخاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
وخاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم ازحالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مراگرم کن ...
در این کوچه هایی که تاریک هستند ..
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا بازکن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد،
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،


و هر گونه شایعه ای رو راجع پست قبلی تکذیب می کنم !!!
| Design By : Pichak |




